داستان زیبا ::: عشق حقیقی و عشق شرطی


بخوانيد و بعد بگوييد چه چيزي فهميديد...


در يك مكان مقدس تعدادي دختر و پسر معرفت جو تحت نظر استادي درس مي گرفتند. همه اين معرفت جويان هم الزاما و طبق قوانين مدرسه مجرد بودند. يكي از اين دخترها بي نهايت زيبا بود. روزي يكي از پسران جوان در خفا نامه اي به دختر نوشت و به او اظهار علاقه كرد. روز بعد دختر در سر كلاس و در حضور همه از جا برخاست و با صداي بلند گفت كه نويسنده نامه اگر در عشقش صداقت دارد همين الان از جا برخيزد و همراه او از معبد خارج شوند تا همچون يك زن و مرد عادي ازدواج كنند و دست از كلاس و مدرسه بشويند.

فكر مي كنيد چه شد؟ اگر آن پسر واقعا دوستش مي داشت بايد بر مي خواست و از اين پيشنهاد استقبال مي كرد ، اما از اين نكته هم نبايد غافل بود كه دخترك با اين حركت نشان داد كه زياد پايبند آبرو و به عبارتي قابل اعتماد نيست ، چون كه بايد به هر صورت ملاحظه آبرو و حيثيت معبد و پسرك را مي كرد.

حدس بزنيد بعد چه شد. چه بالايي سر پسر آمد؟

مگر غير از اين است كه پسر با برنخواستنش ثابت كرد كه عشقش تفكر و شرطي بوده است و حال كه دخترك با رفتار به ظاهر جنون آميزش بي آبرويي به بار آورده ديگر لياقت عشق تفكري اش را ندارد؟

من تعجب مي كنم كه چرا اكثر مردم فكر نمي كنند و فقط سعي مي كنند قضاوت ها و پيش داوري هايشان را رديف و منظم كنند. خوب به مساله دقت كنين شايد دليل اينكه نمي توانين آن را حل كنين اين باشد كه آنچه با آن روبرو هستين يك مساله نيست ، بلكه يك واقعيت است!

آنها كه مي خواهند آواز بخوانند هميشه براي زمزمه كردن چيزي پيدا مي كنند. از اينكه جمله اي غير حرفه اي و ابتدايي ، اما جديد ، بگوييد نترسيد! به خاطر داشته باشيد كه مبتديان و تازه كار ها هميشه چند تا چوب را به هم مي بندند و يك كلك مي سازند كه بالاخره روي آب رودخانه شناور مي ماند. اما حرفه اي ها و آنها كه خيلي وارد و خبره اند ، كشتي پر ابهت تايتانيك را مي سازند كه با آن وضعيت غرق مي شود.

ما بايد ياد بگيريم كه به انسان هاي جوان بصورت يك بطري خالي در حال پر شدن نگاه نكنيم ، بلكه آنها را مانند شمعي بدانيم كه بايد روشن شوند.

در آن جلسه استادي بر كرسي نشسته بود كه از بهترين اساتيد آن مدرسه بود. استاد يك ساعت شجاعت و عصمت اين دختر را تحسين كرد. سرانجام وقتي ديد كه پاهاي او از خستگي و هيجان ديگر توان ايستادن ندارد ، از جا برخواست و با كمال شجاعت با صداي بلند گفت كه من افتخار مي كنم بگويم كه هميشه عاشقانه ترين نامه ها را مي نويسم. بعد به سوي دخترك رفت. دستش را گرفت و از كلاس و مدرسه بيرون رفتند و در كلبه اي كوچك در كنار باغي زندگي را با هم ادامه داند.

آري اين استاد با اين كار مقام استادي و پير عرفان را از دست داد. تازه او نامه را نيز ننوشته بود.
استادبودن شايد يك هدف بزرگ باشد ولي در زندگي اهداف بزرگ تري نيز وجود دارد. اهدافي آنقدر ارزشمند كه حتي نرسيدن به آنها هم خودش شكوهي خاص دارد. آن دختر هميشه همسر روياهاي آن استاد بود ولي اكنون از غفلت پسرك و عشق تفكري او استاد در مقابل از دست دادن موقعيتش به عشق روياهايش رسيد.

هميشه بهترين راه براي اينكه روياهايتان تحقق يابند اين است كه از خواب بيدار شوي ، برخيزي و مسئوليتي را به عهده بگيري.

لابد مي پرسيد بهاي عشق اينقدر سنگين است؟ عشق شرطي و دست دوم خير ، بسيار ارزان بدست مي آيد. با يك تلفن نيز از بين مي رود و با يك تكه كاغذي زنده مي شود. اما عشق طبيعي و كائناتي بلي.

بدانید كه زندگي مملو از عشق طبيعي شايد خار داشته باشد اما زندگي خالي از عشق طبيعي هيچ گل سرخي ندارد. از اين امر مطمئن باشيد.

احساسات مشروط و تفكري با احساسات برخواسته از فطرت پاك انساني فرقي اساسي دارند.

دوستان عزيز هيچگاه در زندگي به عقب نگاه نكنيد چون هرگز به آن سمت حركت نمي كنيد.


بر اساس قوانين كپي رايت هر گونه نسخه برداري و نقل مطالب وب سايت بدون نام وب سايت و لينك به پايگاه ممنوع بوده و پيگرد قانوني دارد.



نویسنده :P. Jabbarzadeh|تجربه های یک زیست شناس | ارسال نظر: 0



دفعات نمایش: 352
| ارسال به یک دوست  نسخه مناسب برای چاپ


شما باید برای ارسال در سایت به سیستم وارد شوید یا اگر عضو نیستید ثبت نام کنید اینجا براي ثبت نام كليك كنيد

زمان بازسازي صفحه :0.2145 ثانيه, 0.0323 براي هر جستجو .